|
سي و پنج سال پس از فوت شيخ اجل
سعدي، شمس الدين محمد شيرازي چشم به جهان گشود تا ايرانيان پس از چندي
براي
ابد به او بنازند و به اشعارش ببالند و
از لطافت طبعش بزرگان ادب انگشت به دهان متحير بمانند.
|
| پدرش بنا به قول اكثر مورخان و
حافظ شناسان، بهاء الدين از مردم اصفهان و مادرش اصلاً كازروني و ساكن دروازه كارزون شيراز
بود. |
|
صاحب تذكر ميخانه در شرح حال خواجه چنين مي نويسد كه : |
| در همسايگي خواجه محمد جواني فصيح و بليغ
حجره بزازي داشت كه شعر ميگفت و مردمان براي استماع گفتار و اشعار
او بدان جا ميآمدند حافظ را با مشاهده او داعيه شاعري پديد آمد
و جملهها و عبارتهايي ناموزون به هم بسته
بر ياران ميخواند و مورد مضحكه آنان ميشد عاقبت از طنز و
طعنه به جان آمده با يأس
و نااميدي به آستانه بابا كوهي ملتجي شده سه روز روزه داشته و افطار
نميكند. |
|
شب سوم در عالم
رويا بزرگواري را مييبند كه به او ميگويد برخيز اين لقمه را فرو بر كه
ابواب علم بر
تو گشاده گشت : هنگامي كه از خواب بيدار شد اين غزل را سرود : |
| |
|
دوش وقت سحر از غصه نجاتم
دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
|